عشق ♥ـ♥ـ♥ـ♥ـ♥ـ♥ بدون عقل


اینجا بیا عشق بی بهانه را تجربه کن

دلت تنگ شده؟

دلت برای کسی تنگه  بهش زنگ بزن


میخوای ببینیش    دعوتش کن


میخوای درکت کنن توضیح بده


سوال داری  بپرس


از چیزی خوشت نمیاد  بگو


از چیزی خوشت میاد به زبون بیار


چیزی میخوای   درخواست کن


کسی رو دوست داری  بهش بگو

 

 

گاهی یک گام عقب نشینی کردن برا ی کسی که دوستش داریم نشانه شکستن غرور نیست.

گاهی سر را زیر انداختن و در مقابل حرفهای تند و عصبانی رفیق نشانه کم آوردن نیست.

گاهی در مقابل سیلی روزگار لبخند زدن نشانه نفهمی نیست.

گاهی برای دیدن دوست و یا خبر دار شدن از او هزینه کردی ؛ هدیه گرفتی ؛ ...این نشانه اسراف و ولخرجی نیست

گاهی دست نیاز بطرف معشوق دراز کردن نشانه خرد  و کوچک شدن نیست.

گاهی باید ایستاد ، صبر کرد ،پافشاری کرد، سماجت کرد، التماس کرد؛ سیلی خورد تا عشق پایدار تر شود.

اما اگر این گاهی ها زیاد شود دیگه نشانه عشق نیست دست دوست مغرور را ببوس و بگذار گوشه ای تا خدا خودش بشکندش.

 

   + عقل و عشق - ٦:۳۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/٥/۳۱

عاشق شو

دعایت می کنم،
عاشق شوی روزی
بفهمی زندگی بی عشق نازیباست
دعایت می کنم
با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
به لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر

دعایت می کنم،
در آسمان سینه ات
خورشید مهری رخ بتاباند

دعایت می کنم،
روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم،
یک شب تو راه خانه خود گم کنی
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را

دعایت می کنم،
روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
دعایت می کنم،
روزی بفهمی
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است

دعایت می کنم،
روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم،
روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست

دعایت می کنم،
روزی
نسیمی خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم،
وقتی به دریا می رسی
با موج های آبی دریا به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی

دعایت می کنم،
روزی بفهمی
در میان هستی بی انتها باید تو می بودی
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد

دعایت می کنم،
عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ کس

دعایت می کنم،
روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم
 

   + عقل و عشق - ۱۱:۱٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/٥/۳٠

.

 

 

 

 

   + عقل و عشق - ٦:٢٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/٥/٦