عشق ♥ـ♥ـ♥ـ♥ـ♥ـ♥ بدون عقل


اینجا بیا عشق بی بهانه را تجربه کن

خداحافظ

عشق و خیانت

 هـیرتا فـرزند سـورنا مدتها بودکه درکاخ بزرگ ییلاقی پدرش زندگی میکرد. چند سـالی بود که زن اولش مرده بود و چون از او فـرزندی نداشـت در سـال اخیر با دخـتر جوان 21 سـاله که اتفاقاً دریک دهـکده با او آشـنا شـده بود عـروسی کرد.


هیرتا هنگامیکه از شکار بر می گشت نزدیک دهکده به ماندانا برخورد. ماندانا کوزهء آب بزرگی بردوش گرفته و از چشمه به خانه آب می برد، از وی آب خواست نامش را پرسید و همان شب اورا از پدر پیرش خواستگاری کرده و روز بعد ماندانا را به قصر خود آورد...

 ماندانا دختر زیبا و بلند قد و خوش اندام بود و با چشم های درشت و سیاه، گیسوان بلند، صدای دلکش و آرزوها  بزرگ در قصر بزرگ هیرتا وارد شد. هیرتا بیشتر اوقات خودرا به سرکشی املاک دور دست خود و شکار می گذرانید و کمتر به دلخوشی ماندانای جوان و زیبا می پرداخت.

روزها و هفته های اول به ماندانا بد نگذشت. ولی پس از چندی زندگی برای ماندانا دوزخی شد و کاخ بزرگ و با شکوه هیرتا برای او زندانی شد بود، هیرتا جوان نبود و بیش از دو برابر سن ماندانا داشت.

زندگی یک دختر جوان پر عشق با یک مردیکه با او اختلاف سنی زیادی دارد چه میتواند باشد؟ ماندانا به نوازش و سرود های دیوانه جوانی احتیاج داشت و هیرتا با کار های زیادی که داشت نمی توانست نیازمندیهای روح پرشور اورا برآورد.

باین جهت ماندانا رنج می برد و کم کم زرد و افسرده مثل گل سرخ درشت و پر آبی که نا گهان در برابر خورشید سوزانی قرار میگیرد، پژمرده میگشت. هیرتا که زن جوانش را بخوبی می پایید، فهمید که اگر برای نجات او نیندیشد ماندانا را از دست خواهد داد. با او دلبستگی زیادی داشت و زنش را مانند بهترین چهره ها و گرانبها ترین جواهر ها دوست میداشت .

یکروز ظهر که میخواستند نهار بخورند ماندانا مثل هفته اخیر میل نیافت که چیزی بخورد، گیلاس شرابش را برداشت لبش را تر کرد و سپس بی آنکه اندکی ازآن بنوشد آنرا برجای گذاشت، بانگاه غبار آلود و ترحم آوری یک آن به هیرتا نگریست و بعد سرش را پائین انداخت؛ هیرتا با صدای گرفته گفت: ماندانای عزیزم میدانم که بتو خیلی بد میگذرد ولی من برای تفریح و سرگرمی تو فکر خوبی کرده ام...

 

با اینکه این سخن برای ماندانا تازگی داشت سرش را بلند نکرده و نگاه دیگری به شوهرش نیفگند، هیرتا دوباره گفت:

ماندانای عزیز من خوب گوش کن، همین امروز جوانی به کاخ ما خواهد آمد، او سوار کار خوبی است. و در تیر اندازی و چوگان بازی مهارت دارد. ازاو خواسته ام که در قصر ما بماند، و بتو اسپ سواری و هنر های چوگان را بیاموزد او در هنر های بسیاری بلد است و اورا از پاریس خواسته ام. شب و روز مثل یک نفر از بستگان نزدیک ما با ما زندگی خواهد کرد، با ما بگردش خواهد رفت و با ما غذایش را خواهد خورد...

بیخود قلب ماندانا میزد " اسب سواری "    " چوگان بازی"، " مدتی در قصر ما خواهد ماند"، " شب و روز با ما زندگی خواهد گرد "، در گوش او مثل صدای ناقوس بزرگ دنگ، دنگ آوا انداخته بود مثل این بود که درین زندگی رقت بار و بدبختانه اش فروغ نوینی میدرخشد.

عصر همان روز هنگامیکه در کنار یکی از باغچه های بزرگ پرگل کاخ ماندانا و هیرتا گردش میکردند یکی از چاکران خبر داد: مهمانی که بایستی بیاید آمده است. مهمان جوان لاغر اندام سی ساله با موهای فراوان، چابک و خندان مثل تازه دامادی دلشاد نزد آنان آمد، کارد کوچکی به کمرش بسته بود و در نگاه هایش برق تیزی بودکه بردل می نشست.

ماندانا قلب و دیدگانش از دیدن مهیار میدرخشید و از آمدن او بی اندازه دردل خرسند و شادمان شده بود . گاهی زیر چشمی به او نگاه میکرد و به حرفهای او به دقت گوش میداد. مهیار از مسافرت خود رنج راه صحبت میکرد و از تماشای کاخ هیرتا تمجید می نمود و به هیرتا گفت آقای من کاخ و باغ شما خیلی با شکوه و زیباست، در باغهای « اکباتان» گلهای زیبا ودلفریبی پیدا میشود... و وقتی این حرف را گفت برگشته و به ماندانا نگریست و بلا فاصله افزود: ولی با نوای من! در پارس هم گلهای سرخ خوش بو و جانفزا زیاد است.

از آن شب که مهیار در قصر هیرتا جای گرفت، در قلب ماندانا نیز جای بزرگی برای خود پیدا کرد؛ ماندانا عوض شده بود، مثل کودکی که بازیچه قشنگی برایش آورده باشند شادی میکرد و آواز می خواند. مهیار نیز دلخوشی بزرگی یافته بود، هرروز یکی دوساعت با ماندانا اسب سواری میکرد، گوی و چوگان به او میاموخت و کم کم به ماندانا می فهمانید، گاهی هم که دو بدو به گردش میرفتند دزدیده پشت گردن و یا بازو و دست ماندانا را میبوسید و یا صورت اش را به گیسوان خوشرنگ و خوش بوی ماندانا می چسپانید، تا یک روز بلاخره در پشت گلبن سرخ بزرگی ماندانا و مهیار بازوان شان را به گردن هم انداخته و لبهایشان بی اختیار زمانی بهم چسپید...

چند روز بعد که هیرتا از گردش اسب سواری صبحانه خود به خانه آمد در حالی که لباس اش را عوض میکرد از ماندانا پرسید:

ماندانای عزیزمن ، بگو ببینم از مهیار راضی هستی ؟ ماندانا پاسخ داد: آری راضی هستم او خیلی چیز ها  بمن آموخته است، اکنون میتوانم از نهرهای بزرگ سوار بپرم در گوی بازی هم پیشرفت کرده ام ولی هنوز کار دارد چوگان باز قابلی بشوم. هیرنا پرسید: گمان میکنی تا چند ماه دیگر خوب یاد بگیری؟

نمیدانم ... خود او میگوید با استعدادی که از خود نشان میدهم چهار ماه دیگر چوگان باز خوبی خواهم شد و تمام هنر های آنرا به خوبی خواهم آموخت و لی مهیار شتاب ندارد و میگوید با آهستگی باید پیش رفت.

هیرتا گفت: را ست میگوید، بهتر است همه چیز را به آهستگی یاد بگیری... سپس اندکی خاموش شده ولی ناگهان پرسید: خوب ماندانای عزیز من! حالا راست بگو او را چقدر دوست داری؟ آیا مهیار را بیشتر از من دوست داری؟

قلب ماندانا ناگهان فروریخت و لی خودش را گم نکرده وگفت:

هیرتا، هیرتا! تو شوهر من و آقای من هستی او فقط سوار کار خوبی است...

هیرتا به ماندانا نزدیک شده دستهایش را در دست گرفته نوازش کردو بوسید: ماندانا من به تو اجازه میدهم که با او خوش باشی گردش بروی بازی کنی .. من یقین دارم که هیچوقت به خودت اجازه نخواهی داد که کاری برخلاف شرافت من انجام بدهی...

از این روز ماندانا آزادی بیشتری داشت که با مهیار خوش باشد، باو بیشتر بوسه میداد از او بوسه بیشتری میگرفت و هر زمان که در چمن زار ها و علف های دور دست میرفتند و با او در میان سبزه ها بیشتر می غلطید، ولی هروقت که  مهیار گستاخ میشد، ماندانا از دست او می گریخت.

چه ساعت ها شیرینی که با او میگذرانید اما نمی گذاشت کاری که شرافت هیرتا را لکه دار سازد وقوع یابد. مهیار سخت دیوانه عشق ماندانا شده بودو تشنه و بی تاب وصال او بود تا یک روز بلاخره به ماندانا گفت:

ماندانای شیرین من! بگو بدانم کی از آن من خواهی شد، چرا دلدارت را اینقدر اذیت میکنی؟ مگر تو مرا دوست نداری ؟ ماندانا جواب داد:

چرا، چرا مهیار من ترا بیحد دوست دارم ولی تو نمیدانی چه اشکال بزرگی درکار من است بدبختانه من حالا نمی توانم خودم را بتو بدهم، اما قلبم مال توست، روحم مال توست، همه احساساتم مال توست. مهیار ناله ای کشید و پرسید:

پس کی؟ ماندانای من ماندانای عزیزمن تو نگذار که من اینقدر بسوزم، میدانی دو نفر که اینقدر و به اندازه ای که ما همدیگر را دوست میداریم، دوست میدارند هیچ اشکالی نمیتواند وجود داشته باشد حتی اگر کوههای اشکال باشد باید همه آب بشوند...

تو راست میگویی، من میتوانم اشکالات را رفع کنم ولی می ترسم به قیمت بزرگی تمام شود. مهیار صورت اش را به سینه او فشار داده و گفت بهر قیمت که باشد ماندانا، بهر قیمت میخواهد تمام شود من حاضرم جانم را نثار تو کنم که از آن من بشوی.

سپس ماندانا یک زمان خاموش شد، دیدگانش را بربست و آرام مثل آنکه در خواب حرف میزند گفت: باشد مهیار، باشد هفته دیگر هر روز که هیرتا به سرکشی رفت من مال تو.

دورازه روز بعد هیرتا با همراهانش بسرکشی رفت، آنروز مهیار و ماندانا هردو بسیار شاد بودند پیش از ظهر بعد از چوگان بازی سواره تاختند و دریک سبزه زاری کمرکش کوه از اسپ پیاده شدند و جای آرام و زیبایی روی علف های نرم و سبز نشستند. ماندانا با چشم های پراز نوازش و مهیار با دیدگان پر از آتش خیره بهم نگریستند چه شعر و زیبایی در برق دیدگان آنها پنهان بود، سخن نمی گفتند ولی بوسه ها و نوازش ها بهترین واژه بیان کننده احساسات آنها بود، زمانی همانجا روی سبزه ها غلطیدند...!

آنروز ها و روز های دیگر به آنها بی اندازه خوش گذشت چه ساعت های شیرین که بر آنها میگذشت، چقدر شیرین و لذیذ است دوست داشتن. ماندانا به مهیار گفته بود هنگامیکه باهم نهار یا شام خوردند در نگاهها و حرکات خود دقت کند و کاری نکند که کوچکتری شکی دردل هیرتا پیداشود.

 

ولی دلدادگان هرچه بیشتر دقت کنند، چشمهای بیگانگان چیزی را که باید ببیند می بیند، و شوهرانی که زنان شان را می پایند، بهتر از هرکس، اولین کسی هستند که به بیوفایی زنانشان پی می برند.

هیرتا تا چند روز بعد ازاینکه از سرکشی املاکش برگشت فهمیده بود که ماندانا برخلاف پیمان، عهدش را شکسته است. بروی او نیاورد و همین یکی دو روز بایستی انتقامش را بگیرد.

امشب که ماندانا سر میز شام رفت جای مهیار خالی بود، بعد از ظهر با هم اسپ سواری کرده و گوشه و بخی در آغوش او لذت را چشیده بود ولی بعد از اینکه از اسب سواری برگشتند و مهیار اسپ ها را باخود برد تا کنون او را ندیده، به گمانش که گوشه ای رفته است، چون ماندانا به جای خالی مهیار مینگریست و نگران شده بود هیرتا گفت: تشویش نداشته باش عزیزم من اورا به همین ده نزدیک فرستاده ام تا کره اسپ سفیدی را که به من هدیه شده بیاورد، گمان میکنم فردا بعد از ظهر نزدما باشد.

ماندانا به غذا خوردن مشغول شد بیادش آمد زمانی که درمیان سبزه ها و زمانی در آغوش مهیار خفته بود. برای آنکه لذت خودرا پنهان کند شرابش را تا ته نوشید هیرتا دوباره در گیلاس او شراب ریخت خدمتگاران خوراک آوردند و جلو هیرتا و بانو ماندانا گذاشتند، جام شراب به ماندانا اشتها داده بود و با لذتی فراوان بشقابش را تمام کرد، یکی دو دقیقه بعد سیبش را پوست کنده و میخورد، هیرتا پرسید:

ماندانا از خوراکی که خوردی خیلی خوشت آمد؟

ماندانا جواب داد: آری خیلی خوشم آمد.

هیرتا پرسید: میدانی این خوراک از چه درست شده بود؟

ماندانا گفت: نمی دانم.

سپس هیرتا آرام گفت: نوش جان ..... این جگر مهیار بود!... جگر او بود که خوردی!...

سیب و کارد از دست ماندانا افتاد، رنگش پرید، تمام اندامش سرد شد ناگهان فریاد وحشتناکی کشید از جای برخاست مثل دیوانه یی جیغ میکشید، دوید و خودش را از پنجره بباغ پرتاب کرد!...

این است بهای عشق و خیانت ...

 

   + عقل و عشق - ٢:٥٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٤/٢٧